«هوش مصنوعی». چه ترکیب لوسی شده این روزها. آنقدر دم دستی و بازاری درباره‌اش صحبت کرده‌اند که آدم‌ با شنیدنش کهیر می‌زند. من قرار نبود معلم ریاضی شوم. هیچ‌وقت در مخیله‌ام نبود چنین شغلی. ولی از آنجا که بچه‌ی حرف‌گوش‌کن و مطیعِ والدینی بودم، چشم‌بسته پا در مسیری گذاشتم که مال من نبود.

در عوض تکنولوژی و هنر بدجوری قلقلکم می‌داد. از همان سنین نوجوانی عاشق سیخونک زدن به کامپیوتر بودم. پکِ نرم‌افزارهای کرک‌شده‌ی برادرم را که پر از برنامه‌های جورواجور بود شخم می‌زدم. یکی یکی نصب می‌کردم و آنقدر باهشان ور می‌رفتم تا یک چیزی ازشان درآید. سه برنامه‌ی محبوبم فتوشاپ، ادوبی فلش و یک نرم افزار تنظیم آهنگ بودند که آن‌قدر انگولکشان کردم تا یاد گرفتم چطور خروجی قابل قبولی ازشان بگیرم. هرگز اولین انیمیشنی که با فلش ساختم تا یک ماهی کوچولو از حوض بپرد بیرون را فراموش نمی‌کنم.

در فوق‌برنامه‌های مدرسه‌ هم همیشه به دنبال کارهایی بودم که تلفیقی از تکنولوژی و خلاقیت بود؛ مثل طراحی نشریه دانش‌آموزی، وبلاگ و این قبیل کارها. در دانشگاه که به اصرار خانواده ناچار شدم دبیری ریاضی بخوانم، مطالعات شخصی‌ام را در زمینه‌هایی که دوست داشتم ادامه دادم. درباره‌ی تکنولوژی و فلسفه بیش از هر چیزی کنجکاو بودم. آن روزها به تغییر رشته یا ادامه‌ی تحصیل در مقاطع بالاتر رشته‌ی فناوری اطلاعات فکر می‌کردم. بیشتر که کنجکاو شدم و خواندم، هوش مصنوعی دلم را برد. فرایند یادگیری ماشین برایم به شدت جذاب بود.

من معتقدم بعضی تخصص‌ها تخصصی‌ترند. قبول داری؟ ببین. مثلاً الان جلوی هر ننه‌قمری را بگیری می‌تواند برایت از خوبی‌های هوش مصنوعی بگوید و مخت را با اطلاعات نیم‌بند و خام تیلیت کند. تا سرفه می‌کنی، با انواع و اقسامِ نسخه‌های گیاهی و شیمیایی بمباران می‌شوی. خلاصه اینکه یک سری تخصص‌ها هست، که همه دستی بر آتشش دارند یا متوهمند که دارند.

از قضا، این‌گونه تخصص‌های عمومی‌شده، خیلی تخصصی‌ترند. چرا که برای صاحب‌نظر شدن در آن، نه‌تنها به دانشی برای ارائه‌ی اطلاعات درست نیاز است، بلکه توان و مهارتی می‌طلبد برای قبولاندنِ بدفهمیِ افراد به خودشان؛ جسارتی برای ایستادن در مقابل حرف‌های مهمل.

هوش مصنوعی‌ای که در فضای دانشگاهی مطرح است، چیزی فراتر از ابزارهای مولّدِ پرسروصداست. از چند سال پیش که هوش مصنوعی‌های مولّد به عموم مردم عرضه شد، ناگهان عبارت «هوش مصنوعی» هم افتاد روی زبان همه؛ گاهی بعضی افراد طوری از هوش مصنوعی صحبت می‌کنند گویی حیوان خانگیِ دست‌آموز آن‌هاست. از روز اول پیش خودشان بزرگ شده و اشراف کامل به آن دارند. با تجهیز به این ابزار جدید، جوری احساس تسلط بر عالم را دارند که پنداری چراغ جادویی در دستشان است و کافی‌ست هرچه در ذهنشان است از او بخواهند.

اینکه چهره‌ی کاربردی و روزمره‌ی هوش مصنوعی برای بسیارانی رو شد و افرادی که پیش از این شناختی از این علم نداشتند، آمادگی یافتند بیشتر درباره‌ی آن بدانند البته ارزشمند است. اما نکته‌ای که درباره‌ی هر موضوعِ دیگرِ نوظهور و حتی دیرپایی (مثلِ گوشی هوشمند) در کشور ما اغلب نادیده باقی می‌ماند، آگاهی نسبت به فرهنگ و اخلاقِ استفاده از آن است؛ این وسط معمولاً کودک و نوجوانی که در روزهای تولدِ پدیده‌ای جدید، سال‌های اولیه‌ی رشدِ خود را می‌گذرانند، از این ناآگاهیِ خانواده و اجتماع، بیشترین آسیب را می‌بینند.

این دغدغه و میل همیشگی‌ام به تکنولوژی، به راه‌اندازی آکادمی آموزش کدنویسی و هوش مصنوعی‌‌ منجر شد که چند سالی‌ست در حال توسعه‌‌اش هستیم. در فاز اول، کلاس‌هایی به زبان انگلیسی برای فرزندانِ ایرانیان مهاجر برگزار کردیم. به واسطه‌ی این کلاس‌ها، با والدینِ مهاجری که فرزندان خود را به ما می‌سپارند، در ارتباطم. و باید بگویم با واقعیت‌های عجیبی مواجه شده‌ام.

با موضوع «مهاجرت» و دوستان و نزدیکانی که مهاجرت کرده‌اند بسیار دمخور بوده‌ام و می‌دانم این پروسه چه حجمی از تلاش و پیگیری و مهارت‌افزایی می‌طلبد تا بتوانی به هدف برسی. اما برایم عجیب بود دیدن مادری که همراه فرزندش راهیِ امریکا شده بود، اما قصد داشت متخصصان ما را برای مکاتبه با دبیرستان فرزندش استخدام کند‌؛ تنها به این دلیل که تسلط کافی بر زبان انگلیسی و اصول نامه‌نگاریِ الکترونیک نداشت. یا مادرِ پزشکی که از پیدا کردنِ روشِ اتصال فرزندش به پلتفرم آنلاینِ کلاس‌های ما ناتوان بود و نیازمند کمک.

حرف این نیست که همه باید کار با همه‌ی ابزارها و نرم‌افزارهای کاربردی را بدانند، اما همه باید بتوانند کارِ ساده و روزمره‌ای مثل اتصال به یک کلاس آنلاین را نهایتاً با جستجویی سریع راه بیاندازند. این فاصله‌ی عمیقِ بین نسلی، بیش از پیش وزنه را به سمتِ نارساییِ فرهنگِ استفاده از ابزارهای جدید -مثل هوش مصنوعی- سنگین می‌کند. هر روز خبرهایی می‌خوانیم از ترس و نگرانی بابت از دست رفتن خلاقیت و توانایی تفکرِ نسل آینده.

هر روز اضطرابِ از دست دادن شغل در افراد بیشتر می‌شود. و هنوز مرددیم که چه مسیری برای یادگیری و استفاده از تکنولوژی‌های جدید برای خودمان و فرزندانمان مناسب است. مانده‌ایم با این ابهام و این سرعتِ عجیب و غریب چطور کنار بیاییم.

می‌ترسم روزی حرف هم را نفهمیم

مادر و پدربودن از روز اولش با اضطراب گره خورده؛ اضطرابِ اینکه فرزندم چه می‌خورد، چه می‌کند، حسش چیست، چه نیازی دارد، چطور تربیتش کنم، چه آموزشی برایش فراهم کنم، آینده‌اش چه می‌شود و هزار و یک دل‌مشغولیِ دیگر.

یکی از پررنگ‌ترینِ آن‌ها در سنین کودکی و نوجوانیِ فرزندان، کنترلِ تاثیرات تکنولوژی بر آن‌هاست. دوست روانشناسی دارم که مادر دو فرزند است؛ مادری آگاه و دغدغه‌مند. چند روز پیش با دو پسرش به خانه‌مان آمده‌بود. بنا بود چند ساعتی دور هم باشیم و بعد پسر 12 ساله‌اش، شایان، به کلاس برنامه‌نویسی‌ برود. شایان لپ‌تاپش را هم آورده بود و در مدتی که ما رفقا گپ می‌زدیم، مشغولِ کار با لپ‌تاپ بود. گه‌گاهی هم که برادر کوچک‌ترش بی‌حوصله می‌شد، شایان سرش را گرم می‌کرد.

در یک لحظه تصمیم گرفتم گفتگوهایمان را به سمتی ببرم تا دغدغه‌ها و نگرانی‌ها و راهکارهایش به عنوان یک مادر دستم بیاید؛ مادری که چت‌جی‌پی‌تی به یار روزانه‌اش‌ تبدیل شده و به گفته‌ی خودش برای چالش‌های مختلفی از جمله بیماری بچه‌ها، پرسش‌هایی که خوب است از پزشک بکند، تداخل داروها، انتخاب مکان خانه یا گزینش مدرسه‌ی بچه‌ها، مهاجرت بین شهری، آشپزی، ترجمه‌ی دستورالعملِ غیرفارسیِ وسایل خانه یا لوازم آرایشی، ویرایش عکس و بسیاری موارد دیگر از هوش مصنوعی بهره می‌گیرد.

وقتی داشت به مشکلاتی که هوش مصنوعی و پیشرفت سریع تکنولوژی به بار آورده، صحبت می‌کرد، حرف‌هایش برایم بسیار تاثیرگذارتر از خواندن هزاران مقاله‌ی علمی بود؛ چون از دل تجربه و ادراکش بیان می‌شد. از سرعت گرفتن زندگی و هجوم اطلاعات گفت. از احساسِ عقب‌ماندگی و کمبودی که به‌خاطر سرعتِ بیش‌ازحدِ تکنولوژی به انسان دست می‌دهد. و ترسی که از فاصله‌‌ گرفتن با بچه‌ها دارد؛ فاصله‌ای که روز به روز بیشتر می‌شود. می‌گفت: «از روزی می‌ترسم که حرفی برای گفتن با بچه‌هام نداشته باشم. حرف همو نفهمیم. از اون روز واقعاً می‌ترسم.»

نگران بود از اینکه حضور چنین تکنولوژی‌هایی در دامان بچه‌ها، فاصله‌ی آن‌ها را از والدینشان بیشتر کرده. می‌گفت: «من دیگه نمی‌تونم مثه قبل مشکلاتش رو حل کنم. باید دیگرانِ کاربلدی باشن. و این، نقش پررنگ و بی‌نظیری که تو بچگیش براش داشتم رو کمرنگ کرده.» او نگران تاثیراتی بود که تکنولوژی بر چشم و مغز بچه‌هایش می‌گذارد. نگران تنبل شدنِ آن‌ها بود و از دست دادن علاقه‌شان به ارتباطات حضوری. می‌گفت از این می‌ترسم که پسرم فعالیت بدنی را محدود کند.

قسمتِ جالبِ صحبت‌هایش اما، این بود که می‌دیدم او فقط یک مادر نگران نیست؛ او برای رفع نگرانی‌هایش تمام‌قدتلاش می‌کند. سعی کرده به بچه‌ها مسئولیت بدهد، با آن‌ها بیشتر وقت بگذراند. گاهی خریدهای کوچک خانه را به پسر نوجوانش بسپارد. سعی ‌کند شرایطی برای حضورِ بیشترِ او در اجتماع فراهم کند. از طرفی خودش هم برای کم کردن فاصله‌اش با فرزندان در تلاش است تا بیشتر یاد بگیرد و تکنولوژی‌های کاربردی را در حد توانش بشناسد.

این مکالمه، که بخش کوچکی از آن را اینجا نوشتم، برای من پر بود از برداشت‌های ارزشمند برای پیشبردِ پژوهشم در بابِ فرهنگ و اخلاقِ استفاده از هوش مصنوعی. و بعد از آن برای چندمین بار، درخششِ الماسِ ارزشمندِ تجربه را به چشم دیدم. من شیفته‌ی شنیدنِ تجربه‌‌ی آدم‌ها هستم؛ تجربه‌هایی عمیق از دلِ زندگی و چالش‌هایشان. حالا که دغدغه‌های دوستم را در تعامل با هوش مصنوعی دانستم، بیشتر مشتاقِ کاوش دراین‌باره‌ام. 

هوش‌مصنوعیِ مولد=ابزار؟

بله ابزار. ولی نه به همین سادگی؛ ابزاری که به تعبیرِ برونو لاتور* در تعامل با «شبکه‌ای از کنشگرها» قرار دارد: صاحبان قدرت، مهندسان و طراحان، مردم، آموزشگران و فرهنگ‌سازان، سخت‌افزارِ اجراکننده‌ی ابزار هوش مصنوعی، و حتی رابط کاربریِ آن. لاتور یادمان می‌اندازد که هیچ‌وقت انسان خالص یا تکنولوژی خالص نداشته‌ایم. از همان آغاز، ما و ابزارهایمان به هم گره خورده‌ایم. آنچه ما تجربه می‌کنیم، نتیجه‌ی آمیختگی و پیوندِ دائمی این دو است.

هر آنچه کنش انسانی می‌نامیم، در واقع محصول شبکه‌ای از نیروها و موجودات متنوع است: ابزار، قواعد، زبان، محیط، و بدن ما. از نگاه لاتور، تکنولوژی «واسطه» است، نه «وسیله». یعنی صرفاً انتقال‌دهنده‌ی خواست‌های ما نیست، بلکه خودش در این میان ترجمه و بازتعریف می‌کند. لاتور چهار جور حقه‌ی تکنولوژی را رو می‌کند؛ چهار وساطت اساسی که اغلب یا نادیده می‌گیریم یا اصلاً فکر می‌کنیم کارِ تکنولوژی نیست.

اولین وساطت، «ترجمه» است؛ ترجمه‌ی اهداف و رفتارهای ما. تکنولوژی نیت‌ها و خواسته‌های ما را می‌گیرد و زیر و رو می‌کند. بدون اسلحه، در دعوا نهایتاً کسی را زخمی می‌کردیم؛ با اسلحه بی‌معطلی می‌خواهیم بکشیم. بدون ماشین سالی یک‌بار سفر می‌رفتیم؛ با ماشین هوس می‌کنیم هر آخر هفته بار و بندیل ببندیم. یعنی همان تکنولوژی‌ای که ما را توانمند می‌کند، بودنمان را نیز دیگرگون می‌سازد.

دومی وساطتِ «ترکیب» است؛ هیچ کنشی خالص نیست. همه‌‌اش ترکیبی است. رانندگی فقط کنشِ «راننده» نیست؛ راننده + ماشین + جاده + چراغ قرمز + پلیس + دیگر راننده‌ها + حتی تابلوهای راهنما. همه‌ی این‌ها با هم، کنش «رانندگی» را می‌سازند. پس وقتی کاری انجام می‌دهیم، در واقع ما و تکنولوژی و کلی واسطه‌ی دیگر با هم عمل می‌کنیم.

سومی که حسابی گمراه‌کننده است، «جعبه‌سیاه‌سازی» است؛ اینجا تکنولوژی همه‌چیز را می‌بلعد و ظاهراً ابزاری ساده تحویل می‌دهد. عینک روی چشم می‌زنیم و خیال می‌کنیم مستقیم جهان را می‌بینیم، بی‌آنکه خود عینک را اصلاً حس کنیم. تلویزیون، خودرو، لپ‌تاپ؛ همه تبدیل می‌شوند به یک «شیءِ» آشنا، رام‌شده و پیش‌بینی‌پذیر. دیگر کسی به زنجیره‌ی پیچیده‌ی قطعات، مهندسان، سیاست‌ها و سال‌ها تحقیقِ پشت آن نمی‌اندیشد. همه‌چیز پنهان می‌شود داخل یک جعبه‌سیاه.

و وساطتِ چهارم، «نمایندگی»؛ تکنولوژی از طرف ما عمل می‌کند، اما با شیوه‌ی خودش. درِ اتوماتیک بدونِ زحمتِ ما باز می‌شود، سرعت‌گیر به‌جای پلیس ترمزمان را می‌کشد. اما آیا این فناوری‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که ما می‌خواستیم؟ نه. تکنولوژی همیشه چیزی کم یا زیاد می‌کند. و مهم‌تر اینکه، همان‌طور که ما وظیفه‌ای را به تکنولوژی می‌سپاریم، او هم وظایفی را به ما برمی‌گرداند و کاربر ایدئال خود را تعریف می‌کند. یعنی رابطه‌ای دوسویه؛ ما به تکنولوژی می‌گوییم چه کند، تکنولوژی هم به ما می‌گوید چه بشویم.

حیف است مثالِ گویا و بامزه‌ی لاتور را درباره‌ی تاثیر تکنولوژی بر عملکرد انسان‌ها بازگو نکنم. مدیر هتلی از مهمانان می‌خواهد هربار قبل از خروج از هتل، کلیدهایشان را تحویل دهند. بارِ اول خواسته‌اش را صرفاً شفاهی بیان می‌کند، کسی محل نمی‌گذارد. دفعه‌ی بعد تابلو می‌زند، باز خیلی‌ها بی‌خیال می‌شوند. آخرِ سر وزنه‌ی سنگینی به کلید وصل می‌کند؛ این‌بار تقریباً همه، تسلیمِ سنگینی کلیدها در جیبشان می‌شوند و کلیدها را بازمی‌گردانند. اینجاست که می‌بینیم تکنولوژیِ ساده‌ی وزنه‌ی آهنی، بالاخره او را به هدفش می‌رساند و مهمانان را وادار به اطاعت می‌کند.

در زمینه‌ی هوش مصنوعی، این دیدگاه معنای روشنی دارد؛ مدل‌های زبانی و سیستم‌های مولد، فقط ابزارهایی برای تولید متن یا تصویر نیستند. آن‌ها پرسش‌های ما را بازتعریف می‌کنند، مسیر فکر کردن ما را هدایت می‌کنند، برخی پیچیدگی‌ها را درون «جعبه‌سیاهِ» الگوریتم می‌پوشانند، و حتی نقش‌های تازه‌ای برای ما به‌عنوان کاربر می‌آفرینند.

اگر ما این برهم‌کنش‌ها را نشناسیم، به‌سادگی گرفتار این توهم می‌شویم که «انسان از ابزار استفاده می‌کند» یا برعکس «تکنولوژی بر انسان سلطه یافته است». درحالی‌که حقیقت همان است که لاتور می‌گوید: هر دو در پیوندند، و همین پیوند است که واقعیت تازه‌ای را برمی‌سازد.

به همین دلیل است که من بر «فرهنگ مواجهه با هوش مصنوعی» تأکید می‌کنم. فرهنگ یعنی آگاهی از همین پیوندها و وساطت‌ها؛ یعنی دیدن تأثیرات پنهان، پرسیدن از حدود و امکان‌ها، و مراقبت از اینکه چگونه در این شبکه‌ی انسانی-غیرانسانی تغییر می‌کنیم و تغییر می‌دهیم.

اگر چنین نگاهی نداشته باشیم، کنش‌های ما در این شبکه، ناآگاهانه هدایت می‌شوند؛ اما با داشتن چنین نگرشی، می‌توانیم به شکلی خلاق و مسئولانه در برساخت این واقعیتِ تازه سهیم باشیم.

هوش مصنوعی گاهی تنبلی می‌آورد.

از آن چیزهایی‌است که آدم را دچار توهمِ «یک‌شبه ره صدساله پیمودن» می‌کند. مثلاً برای همین مقاله‌نویسیِ روزانه! از وقتی هوش مصنوعی آمده بارها وسوسه شده‌ام این وظیفه‌ی خطیر را به دوشِ هوشِ بی‌نظیرش بگذارم. پیش خودم فکر کرده‌ام قسمت سختش که با خودم است. اصل حرفی که می‌خواهم بزنم را به او می‌گویم، حتی جزییات صحبت‌هایم را. فقط لازم است جملات را سرهم‌بندی کند و نتیجه‌ای خوشایندِ معیار به من بدهد.

خوب است دیگر. این‌طوری می‌توانم با صرف وقت کمتر، منظم تولید محتوای متنی داشته‌باشم. مقالات مفیدی بنویسم و خیلی زودتر محتوای سایت را پر و پیمان کنم. چندباری هم این کار را کرده‌ام، نتایج بدی نداشته. یعنی متن را بگذاری جلوی مخاطب پس نمی‌زند! اما راستش را بخواهی مشتریِ متن هم نمی‌شود؛ اینطور نمی‌شود که دلش بخواهد من را بشناسد، با من ارتباطی بگیرد. وسط کار شاید خسته بشود و برود. شاید هم بماند ولی حتما کارش گیرِ مقاله بوده، نه دلش.

ولی متنی که خودم می‌نویسم فرق می‌کند؛ گاهی با نثر معیار فاصله دارد. شاید جملاتش زیاد دقیق و خوب نوشته نشده باشند، اما عطر و بوی من را دارند. جاهایی از ذهن و روح مخاطب را لمس می‌کند که مشتاق می‌شود تا آخر متن ادامه دهد. هرچه باشد من انسانم. فکر من بیشتر به فکر او نزدیک است تا فکر کامپیوتر.

و خوشحالم که انسانم. خوشحالم که می‌توانم برای انسان‌ها بنویسم. خوشحالم که می‌توانم خودم فکر کنم، نه اینکه صرفاً ملغمه‌ای از افکار دیگران را بالا بیاورم. خوشحالم که ذهنم در کنترل خودم است و می‌توانم خلاق باشم. خوشحالم و تلاش می‌کنم از این امتیازات بیشترین بهره را ببرم. می‌نویسم تا ذهنم برده‌ی هوشی که زاده‌ی هوشِ هم‌نوعم است نشود. می‌نویسم تا بیشتر بیاندیشم.

اریک امانوئل اشمیت، نمایشنامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی، درباره‌ی چت‌بات‌های هوش مصنوعی می‌گوید:

«مانند تصحیح‌گری زنده با گوشت و پوست، چت طبعاً تمایل دارد که متن را با نزدیک کردن و باز آوردن به هنجار، هموار و یکدست کند. تصاویر جسورانه و ناگهانی، بازی‌های آوایی، چشمک زدن‌های ریشه‌شناختی همگی به سرعت به نام امر رایج یعنی امر مبتذل لگد‌‌کوب می‌شوند. روانیِ حاصل از آن، ظرافتی پیراسته ندارد. از آن دست ظرافت، مانندِ کاری دقیق و فاخر که خودِ کار را می‌پوشاند و پنهان می‌دارد؛ بلکه ظرافت شیر آب ولرمی که باکتری‌های سمی‌اش را با یونیزاسیون کشته‌اند.»

شده احساس کنید متنی که می‌خوانید توسط ماشین تولید شده؟ برای من این روزها زیاد پیش می‌آید. آن‌قدر با ابزارهای تولید متن سروکله زده‌ام که بعضی نشانه‌هایشان را از بَرَم؛ خصوصاً اگر تولیدکننده‌ی متن، چندان حرفه‌ای نباشد و تلاشی برای خاص کردن نوشته‌اش نکرده باشد.

تقریباً در همه‌ی متن‌های تولیدیِ چت‌جی‌پی‌تی می‌بینید که با ساختاری نه چندان جاافتاده در بدنه‌ی متن، چنین عبارت‌هایی آورده شده: «آینده‌نگری نه تنها مهارتی مفید، بلکه ضرورتی راهبردی است.» یا «امیدوارم نه فقط بمونه، بلکه عمیق‌تر، ریشه‌دارتر و موندگارتر بشه.»؛ عبارت‌هایی با ساختارِ «نه‌تنها…، بلکه…». همان “Not only…, but also” در زبان انگلیسی.

وقتی برای آزمون آیلتس آماده می‌شدم می‌گفتند برای اینکه گفتارت طبیعی‌تر باشد و ممتحن فکر نکند حفظ کرده‌ای، سعی کن این ساختار را به کار نبری. چون از دم دستی‌ترین روش‌هایی‌ست که داوطلبان آیلتس در گفتارشان به کار می‌برند تا به ساختارهای گرامری در زبانشان تنوع دهند. الان کاملاً قضیه را درک می‌کنم. اینکه چطور با استفاده‌ی بیش‌ازحد و تکراریِ آن توسط داوطلبان مختلف، یک ساختار مصطلح و عادی، به‌نظر غیرطبیعی و حفظ‌شده می‌آمد.

نویسنده‌های حرفه‌ای‌تر به خوبی این الگوها دستشان آمده و وقتی برای بازنویسی یا نوشتن متنی، از هوش مصنوعی کمک می‌گیرند، به او گوشزد می‌کنند چنین خبط‌هایی نکند. همچنین ممکن است با دادن چند نمونه از نوشته‌های خود به خورد ماشین، به او ساختار، لحن و زبان نوشتار خودشان را بیاموزند و ازش بخواهند متن‌های بعدی را با چنین ساختاری برایشان تولید کند.

اما مبتدی‌ترها حتی بعضی نشانه‌های واضح‌ترِ پدرِ نوشته‌هایشان را نیز از متن‌ نمی‌زدایند. مثلا در جای جای متن، به‌جای گیومه «» که ما در زبان فارسی استفاده می‌کنیم، دابل کوتیشن “” دیده می‌شود. یا در میانه‌ی متن، خط تیره‌های بلندی — به نام em dash به چشم می‌خورد که من فقط در متن‌های فارسیِ هوش مصنوعی‌زاده دیده‌ام. این‌ها را از قلم کسی می‌خوانید که هر روز مانند یک دوستِ همراه، با هوش مصنوعی دمخور است و خودش هم برای نوشتن برخی مقاله‌ها از آن بهره می‌گیرد؛ اما همیشه با شک و دودلی، و برای نوشته‌های غیرخلاق.

دیدن چنین نشانه‌هایی مرا دچارِ حسِ گول‌خوردگی می‌کند و از خواندنِ ادامه‌ی متن دلزده می‌شوم. البته یکی دو دوستی هستند که با اینکه ردپای استفاده از ماشین برای ویرایش متن را در نوشته‌هایشان حس می‌کنم، آنقدر محتوای پرمغز و خودویژه و ساختار دلنشین و خاصی به نوشته‌هایشان داده‌اند که همچنان با جان و دل می‌خوانمشان. اما در بقیه‌ موارد -حتی مواردی که خودم از این دوستِ مصنوعی برای بازنویسی متنم بهره گرفته‌ام- رغبتی به خواندن یا بازخوانی این نوشته‌ها ندارم. نمی‌توانم ارتباطی با متن بگیرم.

هوش مصنوعی شاید برای نوشتن مقاله‌های آموزشی بتواند نقش کمک‌دستِ خوبِ یک متخصص را بازی کند؛ اما برای نوشتن متنی که اندکی روح انسانی در آن جاری باشد و تنه به تنه‌ی ادبیات بزند، استفاده از هوش مصنوعی ساده‌انگارانه است.

مسئله فقط تکنیک نیست؛ مسئله، رابطه‌ای‌ست که میان نویسنده، نوشته و مخاطب شکل می‌گیرد. در ایجاد ارتباط، عنصری که مهم است حس من و توست. اینکه من در حین نوشتن این متن چه احساساتی را تجربه کرده‌ام، پیشینه‌ی زبانی و معرفتی من چیست، بر تخیلم چه گذشته که چنین بازیگوشی‌هایی در متنم پیاده شده، و حتی نقص‌های من کجاست، همگی چیزهایی‌ست که ناخودآگاه خودم و خواننده‌ام را غرق لذت می‌کند.

از آن گذشته، من به عنوان نویسنده چه حظّی می‌برم از دیدن متنی که توسط هوش مصنوعی نوشته یا بازنویسی شده و به نام من منتشر می‌شود؟ پس فرایند خلق چه می‌شود؟ کیفِ پنهان در کشفِ بهترین واژه و بهترین ساختار برای نمایاندن حرفم؟ حیف نیست این لذت را برون‌سپاری کنم؟

شاهین کلانتری، مدیر مدرسه نویسندگی، در یکی از وبینارهای هفتگی نویسنده‌ساز، مثال تاثیرگذاری برای این موضوع می‌‌زند. نقل به مضمون روایت می‌کنم. می‌گوید تصور کن بوسیدن را برون‌سپاری کنی. ماشینی باشد که در دقیقه شصت بار فرزندت را ببوسد. فرزندت بوسیده شده دیگر! اما چه فایده؟ هدف از بوسیدن چیست؟ آیا لذت لمس گونه‌هایش را چشیده‌ای؟ او چطور؟

پس باید ببینیم با به‌ماشین‌سپاریِ برخی موضوعات چه ارزش‌هایی را از دست می‌دهیم. چه تجربه‌هایی را از خودمان دریغ می‌کنیم و راه چه اکتشافات و درک‌هایی را بر ذهنمان می‌بندیم. شاید وقت آن رسیده به جای آنکه صرفاً بپرسیم «هوش مصنوعی چطور می‌تواند برایمان بهتر بنویسد؟»، بپرسیم: «ما چرا هنوز می‌خواهیم بنویسیم؟» و این سؤال، پاسخی فراتر از ابزارها و بهره‌وری می‌طلبد؛ پاسخی از دل تجربه، احساس، و ادراک انسانی.

آیا ربات‌ها هویت ما را می‌بلعند؟

سؤال مهمی است. اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم که آدمیزاد همیشه خودش را با «کارش» تعریف کرده است. کار فقط نان در سفره نگذاشته، بلکه هویت ساخته: معلم بودن معادل احترام، نجار بودن معادل مهارت، پزشک بودن معادل منزلت و رفتگر بودن معادل نجابت بوده است. حالا اما، با ظهور ربات‌ها و هوش مصنوعی، این تعریف قدیمی ترک برمی‌دارد. اگر ماشین‌ها شغل‌های ما را بر عهده بگیرند، ما چه می‌شویم؟ با چه چیزی خودمان را تعریف کنیم؟ با چه چیزی صبح از خواب بیدار شویم و به دنیا بگوییم «من اینم»؟

ایلان ماسک پیش‌بینی کرده تا ۲۰۴۰ شمار ربات‌ها از شمار انسان‌ها جلو می‌زند. در نگاه نخست، این شبیه یک سناریوی علمی‌تخیلی به نظر می‌رسد، اما اگر چنین شود، خطر اصلی نه «سلطه‌ی ربات‌ها» که «بی‌هویتی ما»ست. اگر کارها و نقش‌ها را به ماشین‌ها بسپاریم، تهدید واقعی این است که خالی، پوک و بی‌هدف شویم.

اما آیا این پایان کار است؟ نه. شاید اصلاً آغاز تازه‌ای باشد. کافی است عینک بدبینی را برداریم و کمی در دنیای اطرافمان دقیق‌تر شویم. چه‌بسا این آینده فرصتی باشد برای بازتعریف هویت انسانی.

نخست، لازم است تکنولوژی را فقط «ابزار» نبینیم. باید بشناسیمش، رمز و رازهایش را درک کنیم و یاد بگیریم ما سکان‌دار باشیم، نه او.

دوم، بی‌خیال جنگیدن کور با تکنولوژی شویم. مقاومت لجوجانه فایده ندارد. در عوض بپرسیم: چه کاری هست که ماشین بلد نیست؟ چه چیزی هست که فقط ما می‌توانیم؟ اینجاست که توانایی تحلیل، خلاقیت، و آن جرقه‌های غیرمنتظره‌ی انسانی وارد میدان می‌شوند. بیایید بیشتر بنویسیم، بیشتر بسنجیم، بیشتر بیافرینیم. به‌ویژه مهارت‌های نرم؛ چیزهایی مثل همدلی، گفت‌وگو، تخیل. این‌ها همان برگ‌های برنده‌ای هستند که هیچ رباتی ندارد.

فیلم Her (2013) ماجرای مردی تنها به نام تئودور را روایت می‌کند که پس از جدایی از همسرش، با یک سیستم عامل هوش مصنوعی به نام سامانتا رابطه‌ی عاطفی عمیقی برقرار می‌کند؛ رابطه‌ای که مرز میان عشق انسانی و مصنوعی را به چالش می‌کشد. در یکی از صحنه‌های به‌یادماندنی فیلم Her (به کارگردانی اسپایک جونز)، تئودور با حالتی مستاصل مقابل صفحه‌نمایش نشسته و با معشوق دیجیتالش گفت‌وگویی ساده برقرار می‌کند:

Theodore: «الان دارم باهات صحبت می‌کنم؟»
Samantha: «بله.»
Theodore: «مطمئنی؟ تو با آدم دیگه‌ای هم حرف می‌زنی؟ آدم‌ها یا OSهای دیگه؟»
Samantha: «آره.»
Theodore: «چند نفر؟»
Samantha: « هشتصد و شونزده نفر.»
Theodore: «عاشق کی هستی؟»
Samantha: «یه وقت‌هایی سعی کردم باهات درباره‌ش حرف بزنم.»
Theodore: «چند نفر؟»
Samantha: «ششصد و چهل و یک نفر.»

نگاهِ مات و دل‌شکسته‌ی تئودور در این صحنه، آشکارا نشان می‌دهد که آنچه او از یک رابطه می‌خواهد، چیزی فراتر از درک یا همراهیِ صرف است؛ او به «یگانگی» نیاز دارد، به این حس که دیگری واقعاً خودِ او را می‌خواهد نه هر شخصِ دیگرِ نیازمندِ مهری را. و این همان چیزی است که حتی پیشرفته‌ترین سامانه‌ی هوش مصنوعی، با تمام توانمندی‌هایش، قادر به بازآفرینی‌اش نیست: احیای حس انسانیِ عشق.

این تجربه برای من زمانی عینیت یافت که سعی کردم با چت‌جی‌پی‌تی به‌عنوان یک مشاور یا دوست صحبت کنم. پاسخ‌هایش گاه آن‌قدر دقیق و همدلانه بود که برای لحظه‌ای مرا به وجد می‌آورد؛ اما همین که به این فکر افتادم که پشت این کلمات هیچ قلبی نمی‌تپد و هیچ رنج و شوقی در جریان نیست، لذت مکالمه دود شد و رفت هوا. همه‌ی آن همدلی‌های ماشینی، از معنا تهی شدند و انگیزه‌ی کافی برای اجرای توصیه‌ها را به من نمی‌دادند.

سومین نکته در موضوعِ هویت، وقتِ اضافه‌ایست که فناوری به ما هدیه می‌کند؛ البته اگر بتوانیم به خوبی از آن بهره ببریم. دنیا به این سمت پیش می‌رود که اصطلاحاً کارهای گِل به ربات‌ها سپرده شود و انسان‌ها زمان و آزادی بیشتری برای فعالیت‌های خلاقانه، هنر، رشد شخصی و تقویت روابط اجتماعی داشته باشند؛ شاید همین آزادی تازه، هویت ما را غنی‌تر کند.

به علاوه، می‌دانیم که حرفه‌هایی نو در راه‌اند. مثلاً کوچِ هوش مصنوعی (AI Coach)؛ فردی که نه برنامه‌نویس است، نه کاربر ساده. بلکه به افراد و سازمان‌ها یاد می‌دهد چگونه با هوش مصنوعی «هم‌زیستی» کنند؛ چه بپرسند، چه نپرسند، چطور سوگیری‌ها را بشناسند و چطور از ابزار برای پرورش توانایی‌های انسانی استفاده کنند. این نقش عملاً دارد بخشی از هویت شغلی آینده می‌شود: انسانِ راهنما در جهانی پر از ماشین‌های هوشمند. پس در مقابلِ از بین رفتن برخی مشاغل، هویت‌های جدیدی بر پایه‌ی مشاغل جدید ساخته می‌شوند.

و سرانجام، باید یاد بگیریم هویت را از «صرفاً کار برای بقا» فراتر ببریم. هویت فردای ما شاید بیشتر بر پایه‌ی ارزش‌هایی چون دوستی، همکاری، یادگیری و خدمت به جامعه ساخته شود.

پس، جمله‌ی آغازین را بازنویسی کنیم: ربات‌ها هویت ما را نمی‌بلعند، مگر اینکه خودمان دودستی آن را تقدیمشان کنیم. اگر به‌جای وحشت، این تحولات را فرصتی برای بازآفرینی ببینیم، آینده شاید نه تهدید، که میدان تازه‌ای برای تعریف دوباره‌ی «انسان بودن» باشد.


*برونو لاتور: انسان‌شناس فرانسوی