خودپوشانی؛ سمِ مهلکِ مخفی

گاهی فکر می‌کنم یکی از عمیق‌ترین زخم‌هایی که سال‌هاست بر روان ما نشسته، عادت به خودپوشانی است. اینکه هر روز بخشی از خودم را پنهان کنم و بخشی را کم‌رنگ. هیچ حس خوبی ندارم وقتی ناچارم تظاهر کنم، حتی اگر بدانم راه دیگری پیش پایم نیست. مدت‌هاست به این می‌اندیشم که ما...

تراوشاتِ یک ذهنِ بیکارِ سرخوشِ سبک‌عقل

بد می‌نویسی. می‌دانم. پس چرا می‌نویسی؟ چرا ننویسم؟ چون به‌دردنخورند نوشته‌هایت. خب اگر ننویسم بهتر می‌شوند؟ حالا کی گفته اصلا باید بنویسی؟ ننویس. وقتی خوب نمی‌نویسی، ننویس. بگذار آن‌ها که بلدند بنویسند. می‌نویسم چون می‌خواهم بیاموزم. بیشتر بیاموزم. بهتر بیاموزم؛...

تزریق «سوزان» در رگ‌هایم

گفتند برویم سینما، سال نود و پنج، سینما اطلس مشهد. شبی معمولی با فیلمی معمولی و بلیتی معمولی. اما اتفاق اصلی روی پرده نیفتاد؛ در راهروهای شهر کتاب کنار سالن افتاد. «علیه تفسیر» از سوزان سانتاگ را برداشتم، بی‌هیچ قصدی و بی‌هیچ پیش‌زمینه‌ای. کتابی که بعدها فهمیدم همان...