هزاران فیلتر و صافی به صف؛ که مبادا سخنی ناتراز از دهان بیرون جهد؛ ادب، فروتنی، نجابت، عفت، رعایت خط قرمزهای دین و سیاست، و هزار و یک تیغ سانسور دیگر.

صف فیلترها آن‌قدر طولانی و خسته‌کننده، که گاه بی‌خیالِ صف می‌شوی. عطایش را به لغایش می‌بخشی و جلوی دهان صاب‌مرده را می‌گیری تا مبادا سخنت به جایی بماسد که نباید.

رفته‌رفته دیگران سخن می‌رانند و تو فقط می‌شنوی. دیگران دست به کنش می‌زنند و تو فقط واکنش نشان می‌دهی. می‌بینی ریتم حرف زدنت، ریتم زندگی کردنت، ریتم فکر کردنت یکنواخت شده. حوصله‌ی خودت سر می‌رود از این ریتم مونوتن.

ولی در عوض، جامعه خیلی دوستت دارد؛ تو کمترین آسیب را به جامعه می‌زنی. هرجا حس کردی با جمع هماهنگ نیستی، بی‌درنگ بخشی از خودت را خط می‌زنی تا هماهنگ شوی.

و این‌گونه است که تو هیچ‌وقت نیستی.

یک شخصیت بی‌رنگِ «نایسِ» معمولی که همه دوستت دارند؛ به‌خاطر روحیه‌ی آفتاب‌پرستانه‌ی محافظه‌کارت. شبحی منعطف هستی که به شکل حرف‌ها و رفتارهای دیگران درمی‌آیی؛ گاهی بی‌آن‌که نیاز باشد، رنگ عوض می‌کنی. نه حرف ویژه‌ای داری، نه سمت‌وسویی و نه دیدگاهی.

دیدی چه گذشت؟

بر روان یک انسان؟

دیدی از کجا آغازید؟

از زبان. از زبانی که نباید دست‌وپاگیرش می‌شدی. از زبانی که باید می‌گذاشتیش تا بتازاند.

«تو برای تخس بودن آمدی، نی برای نایس بودن آمدی.»

کوتاه‌زمانی داریم تا تجربه کنیم و برویم. بنا نیست در این مسیر از آن بزن‌درروهایش باشیم، اما قرار هم نیست تمام ناموسمان را به باد دهیم. زبانی که برمی‌گزینیم، ما، ارزش‌هایمان و دنیایمان را نمایندگی می‌کند.

اگر به هر زبان‌زده‌ای فرصت جولان در مرتع زبانمان را بدهیم، جز زمینی بایر چیزی برایمان نخواهد ماند. زبان‌بسته‌ای می‌شویم در زمینی خشک و بی‌آب‌وعلف؛ رنگِ سبزی به دستِ هر رهگذر، به‌خیالِ علف، گرفتارمان می‌کند و به سازش می‌رقصاندمان.

درمان این بی‌زبانی را تنها باید در زبان جست. باید بی‌پروا گفت. بی‌پروا نوشت. بی‌پروا منتشر کرد. بی‌پروایی نه به معنی دریدنِ همه‌ی مرزها. به معنای مبارزه با سانسورچی‌های بی‌معیارِ درون؛ سانسورچی‌هایی که خود، دلیل کارشان را نمی‌دانند. یا اگر می‌دانند، ربطی به درون من ندارند.

من ارزش‌هایی دارم، مرزهایی. نهایتاً همین مرزها بتوانند معیار بسازند. راستی، در خلوت چه؟ آیا باید در مقابل خودم هم رودربایستی و خودپوشانی داشته باشم؟ اگر خودم را به این سانسورچی‌های بی‌عقل واگذار کنم، در جواب خواهند گفت: «بله. باید داشته باشی.» ولی مگر من چقدر فرصت دارم تا با خودم آشنا شوم؟ سال‌های زیادیش را که برایم سوزانده‌اند، خودم چرا هیزم به آتششان بریزم؟

بگذار با خودم روراست باشم. دست‌کم در خلوت. تا اگر نه همه، لااقل خودم خودم را دریابم.

کیستم من؟

چه می‌خواهم؟

چه می‌اندیشم؟

چه می‌گویم؟

چه می‌بافم؟ چه می‌دشنامم؟

چه می‌توانم؟

باید زبان را نشان‌دار کنیم.

تا نشان‌ها برویانندمان.

با هر جوانه که از تنِ زبانمان نشان زد، تکلیفمان با خودمان و دیگران روشن‌تر می‌شود. کم‌کم جوانه‌های نشان‌دار، عطر و رنگ و بو و برگ و میوه و لباسِ درختمان را می‌نمایانند. وقتی زبانمان نشان‌دار شود، می‌توانیم بگوییم پوست انداخته‌ایم.

واژه‌های محافظه‌کار و جاسنگین همیشه لازم‌اند؛ اما آنچه به کلام ما وزن می‌دهد، سخن را به لباسِ برازنده می‌آراید و در جای لازم، موضعمان را به‌وضوح نشان می‌دهد، کلماتِ نشان‌دارند؛ همان‌ها که تولیدشان برای هوش مصنوعیِ عادت‌زده بسی دشوار است.

واژه‌های نشان‌دار را می‌شناسی؟

همان واژه‌هایی که موضعت را هم برملا می‌کنند.

«بزن‌درروها» را که به زبان می‌آوری، فرق دارد با اینکه بگویی «کسانی که بی‌معیار هر واژه‌ی ناشایستی را بر زبان می‌آورند و مرزی نمی‌شناسند»؛ تیزیِ نگاهت را هم نشان داده‌ای.

«روحیه‌ی آفتاب‌پرستانه‌ی محافظه‌کارت» که می‌گویی، دیگر فقط از انعطاف و همرنگی حرف نزده‌ای؛ آفتاب را هم انداخته‌ای روی آن روحیه تا سایه‌اش پیدا شود.

هرجا واژه‌ای بیش از معنای لغت‌نامه‌ای‌اش چیزی از تو با خود حمل کند، نشان‌دار حرف زده‌ای. نشان‌ها هم یک‌درجه نیستند.

برای «فردی با اضافه‌وزن» هزار راه برای صدا زدن هست: چاق، تپل‌مپل، خپل، گامبو، خیکی. هرکدام چیزی را در کلام جابه‌جا می‌کنند. واژه را که عوض می‌کنی، موضعت هم جابه‌جا می‌شود.

زبان را نشان‌دار کنیم.

تا نشان‌ها برویانندمان.