خودپوشانی؛ سمِ مهلکِ مخفی

گاهی فکر می‌کنم یکی از عمیق‌ترین زخم‌هایی که سال‌هاست بر روان ما نشسته، عادت به خودپوشانی است. اینکه هر روز بخشی از خودم را پنهان کنم و بخشی را کم‌رنگ. هیچ حس خوبی ندارم وقتی ناچارم تظاهر کنم، حتی اگر بدانم راه دیگری پیش پایم نیست. مدت‌هاست به این می‌اندیشم که ما...

تراوشاتِ یک ذهنِ بیکارِ سرخوشِ سبک‌عقل

بد می‌نویسی. می‌دانم. پس چرا می‌نویسی؟ چرا ننویسم؟ چون به‌دردنخورند نوشته‌هایت. خب اگر ننویسم بهتر می‌شوند؟ حالا کی گفته اصلا باید بنویسی؟ ننویس. وقتی خوب نمی‌نویسی، ننویس. بگذار آن‌ها که بلدند بنویسند. می‌نویسم چون می‌خواهم بیاموزم. بیشتر بیاموزم. بهتر بیاموزم؛...

نقد در خلوت؛ تمرینی برای متخصص شدن

معتقدم میزانِ تخصص، و عمقِ دانش و بینشِ افراد در موضوعی را، می‌توان از نقدهایی که در حیطه‌ی آن موضوع ارائه می‌دهند شناخت. تاکنون با کمتر شخصیتِ متخصص و قابل‌تحسینی آشنا شده‌ام که نقدِ هوشمندانه و همه‌جانبه‌ای در بابِ موضوعِ تخصصش ننوشته باشد. اما متخصص چطور به نقدِ...

علیه نایس بودن؛ زبان را نشان‌دار کنیم

هزاران فیلتر و صافی به صف؛ که مبادا سخنی ناتراز از دهان بیرون جهد؛ ادب، فروتنی، نجابت، عفت، رعایت خط قرمزهای دین و سیاست، و هزار و یک تیغ سانسور دیگر. صف فیلترها آن‌قدر طولانی و خسته‌کننده، که گاه بی‌خیالِ صف می‌شوی. عطایش را به لغایش می‌بخشی و جلوی دهان صاب‌مرده را...