گفتند برویم سینما، سال نود و پنج، سینما اطلس مشهد. شبی معمولی با فیلمی معمولی و بلیتی معمولی. اما اتفاق اصلی روی پرده نیفتاد؛ در راهروهای شهر کتاب کنار سالن افتاد. «علیه تفسیر» از سوزان سانتاگ را برداشتم، بیهیچ قصدی و بیهیچ پیشزمینهای. کتابی که بعدها فهمیدم همان لحظهی ورق زدنش در کتابفروشی بود که چیزی در من رویاند.
جملههای سانتاگ در رگم ریخت. اولین ضربه را همانجا خوردم: این زن چطور به فرم و محتوا مینگرد؟ چطور کاری میکند که منِ بیست و چندساله برای اولینبار اثر هنری را نه برای «گفتههایش» که برای «بودههایش» ببینم؟
نقاشیهای مدرن جلوی چشمم آمد؛ ایستادنهایم جلوی خطوطی که ظاهراً چیزی نمیگفتند. شعرهای دیردَرکی که دهانشان بسته بود. همهی آنها را با ذهن آن روز میدیدم و با چشمی که تازه فرم را میفهمید. نه برای معنا گرفتن، برای مکث کردن. فرم را جدی گرفتم و محتوا را نه انکار بلکه معلق کردم. نگاهِ دیالکتیکی به فرم و محتوا؟ شاید. اما سادهترش این بود: دیدنِ چیزها چنانکه هستند، نه چنانکه ما ولعِ معنا کردنشان را داریم.
بعدتر که به زندگی سانتاگ سرک کشیدم، گیر کردم در ژورنالهایش، روزانهنویسیهایش، جنگِ بیصدای او با خودش، آن جستوجوی نسخهی بهتری از خود که در نوشتههایش جا خوش کرده بود. او مینوشت تا خودش را بسازد؛ و من از ورای نوشتههایش میدیدم که ساختنِ خود نوعی کار هنری است، نوعی فرمسازی است.
پرسونای ساختهشده یا خودِ واقعی؟ لباسهایی که آدمها بر تنِ تصویرشان میکنند؛ اینها سالها ذهنم را میجَوید. سانتاگ با بودنش همین فکر را گزید. نور انداخت و نشانم داد که «خود» نه یک چیز ثابت، که روایتی در حالِ نوشته شدن است.
کتابخانهی عظیمش، قفسههایش، یادداشتهایی که لابهلای کتابها لانه کرده بودند، جملههایی که برای خودش گوشه و کنار مینوشت «بعدتر باید بخوانم»، «این به آن ربط دارد»، «ایده»، «یادداشت»، «یادآور» اینها را که دیدم، جور دیگری به خواندن مشتاق شدم. فهمیدم کتاب را نه برای مصرف، که برای گفتگو باید خواند.
در مصاحبهای از او پرسیده بودند چه چیزی کمک میکند نوشتن را آغاز کند و پاسخ داده بود: مطالعه. نه مطالعهی مرتبط، مطالعهی رها؛ تاریخ هنر، موسیقیشناسی، معماری، کتابهای دانشگاهی بیربط، شعر، گوش دادن، بیقراری و عذابِ ننوشتن. مصاحبه را که خواندم، از خودم پرسیدم من کی با این اندازه بیقراری به سراغ کلمه رفتهام؟
سالها بعد، در جمع مدرسهی نویسندگی، شاهین کلانتری صفحهای از کتاب سانتاگ را نشان داد؛ حاشیهنویسیهایش چنان پُر و فشرده که سفیدی کاغذ نفستنگی میکرد. همان لحظه فهمیدم ارتباطم با کتاب سطحیتر از چیزیست که خیال میکردم. حاشیهنویسی میکردم اما در حد چند کلمه بازخورد ساده به متن. گفتگویی با واژهها در کار نبود. شبیه سر تکان دادنی الکی بود در یک سخنرانی، نه چون گفتوگویی جاندار و سازنده.
دلم خواست دوباره برگردم به «علیه تفسیر»، به حالوهوای سال نود و پنج، به آن تکانهی نخستین که فرم را برایم مهم کرد؛ ظاهرِ چیزها را جدا از محتوا. اینکه نگاه کنم نه برای فهمیدن، برای دیدن. برای حساس شدن به آنچه خاموش است و جانِ همان خاموشی را شکل میدهد.
و هنوز، هر بار که به کتابخانهام نگاه میکنم، آن قفسهی جذابِ خانهی سانتاگ، زنی با رگههای سفید در موهای مشکی و چهرهای کاریزماتیک پشت میز کار در ذهنم ظاهر میشود. سانتاگ در من میآید، برمیدارد، میگذارد، حاشیه مینویسد؛ و من، چشم در چشمِ همان تصویر، دوباره میفهمم که اتفاق مهم آن شب در سینما اطلس کتابی بود که آمد و آرامآرام نگاهم را دگرگون کرد.
و بعد چیزی در زندگیِ شخصیِ سانتاگ گِرهِ تازهای در من زد. یا گرهی در من گشود. هرچه بیشتر خواندمش، بیشتر حس کردم که نمیتوانم متنش را جدا از نویسنده بفهمم. آن زندگیِ شخصی و عاطفی نیمهپنهان، میلِ مداوم به ساختنِ «خودِ مطلوب»، نگاهِ ویژه و متمایز به عکس و عکاسی، آن تلاشی که شبیه جنگ بود، اما جنگی نرم، جنگی که در سکوتِ یادداشتها اتفاق میافتاد، تاثیر ویژهای از متن به من میدهد. اینها را که دیدم، متنش برایم جدیتر شد؛ نه به خاطر نظریههایش، به خاطر انسانی که پشت آن جملهها میزیست.
این همذاتپنداری باعث شد «علیه تفسیر» در من خانه کند، یک جور برانگیختگیِ دائمی شود؛ یک نقطهی مرجع. یک آیینه. یک نوتیفیکیشنِ همیشگی. بارها به آن برگشتم؛ گاه فقط برای دیدن یک جمله، گاه برای بو کردنِ همان حالوهوای نخستین. حاشیهنویسیهایم پیرامونش زیاد شد. فشرده، بیرمق، پرهیجان. یکجور تقلیدِ ناخودآگاه از سوزان. انگار میخواستم در حاشیهها به او نزدیک شوم؛ در سفیدیِ کمرنگِ کاغذ نوعی دوستیِ از دور را تمرین کنم.
گاهی فکر میکنم اگر زندگیاش را نمیدانستم، اگر آن کشمکشهای درونی را نمیشناختم، اگر آن تلاش برای ساختنِ خودِ تازه را نمیدیدم، «علیه تفسیر» اینهمه به جانم نمیچسبید. اما حالا هر بار که برمیگردم و آن صفحهها را ورق میزنم، هر بار که حاشیهی تازهای مینویسم، انگار دارم به زنی جواب میدهم که سالها قبل، جایی بین نیویورک و پاریس، در گوشهای از اتاقش با نوری کم نشسته بود و برای ساختنِ خود، چیزی مینوشت. و من، سالها بعد، در مشهد، در سینما اطلس، بیآنکه بدانم، کتابی را برداشتم که آرامآرام «من»ی تازه را شکل داد.
متن قشنگت به منم چسبید ناعمهی عزیز. عشق و علاقهای که به سانتاگ داری به منم منتقل شد و ترغیب شدم که بشناسمش. ممنونم که انقدر زیبا ازش نوشتی.😘💖
یادداشت دلچسب و جانانهای از تجربهی همنشینی با این نویسندهی ارزشمند اینجا خوندم. ممنونم ناعمه جان😍