داشتم بازآفرینیِ سیاوش کسرایی از آرش کمانگیر را میخواندم؛ دلنشینترین بازآفرینییی که از این داستان اسطورهای خواندهام. فکر کردم چه خوب که آرش کمانگیر به شکلهای مختلف بازنویسی شده است و هنرمندانی چون بهرام بیضایی به نثر و سیاوش کسرایی به شعر آن را بازنوشتهاند. داستان همان داستان است. اما بازنماییهای مختلف، در نحوهی ادراک و احساس و دریافت منِ مخاطب تاثیر متفاوتی دارد.
نویسندگان کتاب «یادگیریِ یادگیری»، باربارا اوکلی و ترنس سینوسکی هستند. اما نفر سومی هم در نگارش این کتاب نقش مهمی داشته است. آلیستر مک کانوایل تلاش کرده تا مفاهیم و مطالب علمیِ دو نویسنده -که هر دو متخصصانی آکادمیک هستند- را به زبانی ساده و قابل فهم برای نوجوانان درآورَد. این موضوع متن را برایم بسیار مهمتر میکند. در واقع متن با هدفِ ایجاد شوق و فهمِ بهتر نوجوانان بازنویسی شده است.
در حین بازخوانیِ کتاب، تمرکز اصلیام بر مشخصههایی بود که این محتوا را برای نوجوان و حتی بزرگسالِ غیرمتخصص، جذاب، خواندنی و فهمیدنی کرده است. توجه به مخاطب، به خصوص در متنهای آموزشی، میتواند سرنوشت یک کتاب را از خاک خوردن در کتابخانه، به تبدیل شدن به دوستِ نزدیکِ خواننده تغییر دهد. در «یادگیریِ یادگیری» به نکات طراحی آموزشی جالبی برخوردم که ارزش پرداختن به موضوع در یک مقاله را داشت.
فصل چهارم این کتاب را برای تشریح چند نکتهی موثر در آموزش، مناسب دیدم. فصل اینطور آغاز میشود:
سانتیاگو در حالی که فقط یازده سال داشت، گرفتار مشکل بزرگی شد. او این بار به زندان افتاد که البته چندان هم دور از انتظار نبود؛ همواره با پدرش مشکل داشت و با معلمانش دعوا میکرد. بارها او را از مدرسه بیرون انداخته بودند. اینبار به زندان افتاده بود زیرا با یک توپ جنگیِ دستساز، درِ خانهی همسایه را سوراخ کرده بود!
شروع را دیدید؟ بدونِ هیچگونه مقدمهچینی، فقط با یک داستان؛ این اولین مواجههی خواننده با شخصیت سانتیاگوست. و سانتیاگو کیست؟ دانشمندی که قرار است به زودی ایدههای علمی او را بخوانیم. کمی بیشتر دربارهی سانتیاگو و بخشهای جالب توجهی از داستان کودکیاش برایمان میگوید و به این میرسد که در نهایت او پدر علم اعصاب نوین، برندهی جایزهی نوبل و از بزرگترین دانشمندان تاریخ شد. وقتی خوب کنجکاو شدیم دربارهی سانتیاگو بیشتر بدانیم، میگوید حالا کمی از یافتههای جالب او دربارهی مغز بخوانیم تا بعد به بقیهی داستان زندگیاش برسیم. این برانگیختنِ حس همدلی و همذاتپنداری، و منتظر گذاشتنِ ذهنِ کنجکاو، باعث ایجاد شوق برای ادامهی مطالعه در مخاطبِ نوجوان و حتی بزرگسال میشود:
صحبتمان را با چند ایدهی ساده در مورد مغز آغاز کنیم.
تعداد زیادی نورون در مغز وجود دارد. در واقع میلیاردها؛ یعنی تقریبا به تعداد ستارههای کهکشان راه شیری نورون در مغز وجود دارد. نورونها بلوکهای سازندهی مغز هستند. آنها خیلی کوچکاند؛ خیلی خیلی کوچک. عرض ده نورون تقریبا برابر با عرض موی انسان است! ولی ممکن است دراز باشند؛ حتی درازتر از بازویتان.
تلاش برای ساختن تصویر و تصوری ملموس از فیزیکِ نورونها. استفاده از عناصر آشنا بهعنوان مقیاسی قابل درک برای نوجوان. کمک گرفتن از مفاهیمِ ساده برای ایجاد درکی تصویری از موضوع، بهجای ارائهی اطلاعات عددی و دقیق ولی غیرقابلفهم. جالب نیست؟
برای درک نورنها، موجودات فضایی کوچکی را تصور کنید که از فضای خارج از زمین آمدهاند. بله. موجودات فضایی. آیا در تصویر زیر میتوانید چشم موجود فضایی نورونی را ببینید؟ (در علم به این چشم هسته میگویند. در هر سلول بدن یک هسته وجود دارد.) تکدست متعلق به موجودات فضایی نورونی مانند کلاه به بالای سرش کشیده میشود و سه پای این موجود در پایین قرار دارد.
استعارهی موجودِ فضایی واقعا مرا سر شوق آورد. او این تشبیه را در حد یک شباهتیابی ظاهری رها نمیکند و در ادامه، استعاره را برای بیانِ نحوهی عملکرد نورونها و اتفاقاتِ حول آن گسترش میدهد.
وقتی یک موجود فضایی نورونی میخواهد با موجود فضایی دیگر «صحبت کند»، دستش را دراز کرده و شوک خیلی ریزی به انگشتان پای او وارد میکند. (این موجودات خاص دوستی خود را با دادن شوکهای ریز به هم نشان میدهند. قبول دارم که رفتار عجیبی است.)
و به این ترتیب فرآیند انتقال سیگنال بین نورونها را توضیح میدهد.
نکتهی جالبِ توجهِ دیگر در این میان، استفاده از تصویرسازیهای گرافیکیِ ساده ولی جذاب و بامزه است؛ تصویرسازیهایی آموزشی که باعث ایجاد ارتباطِ بهترِ مخاطب با موضوع میشوند.