گاهی به فاصلهی میان آنچه فکر میکنم، آنچه میگویم و آنچه از خودم نشان میدهم، فکر میکنم. چیزی در ذهنم دارم که از بیانش عاجزم؛ چیزی میگویم که هنوز درست نفهمیدهامش؛ تصویری میسازم که با آنچه هستم فاصله دارد. انگار سه نفرند که هرکدام ادعای نمایندگی من را دارند، اما همیشه حرفشان یکی نیست.
مدتهاست به این سه وجه و نسبت میان آنها فکر میکنم: زبان اندیشه و کاوش، زبان کلام و تعامل، و زبان بازنمایی و آفرینش. سه وجهی که با آنها میتوانم به چگونگی شکلگیری و انتقال معنا نگاه کنم؛ بهویژه در کار مدرسمحتواگر، جایی که فهمیدن، بیانکردن و ساختن صورتهای دیدنی و شنیدنیِ معنا پیوسته در هم میتنند.
زبان اندیشه و کاوش
«حدود زبان من، حدود جهان من را تعیین میکند.»
این جملهی ویتگنشتاین برای من یادآور این است که آنچه میتوانیم بفهمیم، صورتبندی کنیم و دربارهاش بیندیشیم، با امکانات زبانیمان نسبتی پیچیده دارد. هرچه زبانمان برای تمایزگذاشتن، پیوندزدن و نامیدن پدیدهها توانمندتر باشد، شاید بتوانیم بخشهای بیشتری از تجربهمان را ببینیم و به اندیشه درآوریم.
البته این رابطه یکطرفه نیست. اندیشه هم زبان را به حرکت درمیآورد؛ برای نیازهای تازه واژه میجوید، معناهای تازه میسازد و گاهی از قالبهای آشنا بیرون میزند.
داریوش همایون در نوشتهی «زبان ما، گویندگان بهتر میخواهد» توجه را به همین مسئولیت جلب میکند: زبان برای ادامهی حیات و گسترش خود به گویندگانی نیاز دارد که از امکاناتش بهتر استفاده کنند، آن را پرورش دهند و به نیازهای تازه پاسخ دهند. مسئله فقط درست حرفزدن نیست. مسئله این است که با زبان چه میکنیم و چه امکانهایی را به آن میافزاییم.
آرامش دوستدار در کتاب «زبان و شبهزبان؛ فرهنگ و شبهفرهنگ» از منظری بحثبرانگیز به نسبت زبان و اندیشه میپردازد. برداشت من از بخشی از این بحث آن است که زبان را نمیتوان ظرفی خنثی تصور کرد که اندیشهای ازپیشساخته را در آن میریزیم. زبان در صورتبندی اندیشه و امکان فهمیدن آن هم نقش دارد. آنچه میتوانیم بگوییم، شیوهای که برای گفتنش در اختیار داریم و تمایزهایی که زبانمان ممکن میکند، بر آنچه میتوانیم بهروشنی بیندیشیم اثر میگذارند.
پس زبان اندیشه و کاوش برای من به شیوهی دیدن و پرسیدن، پیگرفتن رابطهها، آزمودن برداشتها، مفهومسازی و معناساختن اشاره دارد. این وجه از زبان در کار مدرسمحتواگر اهمیت ویژهای دارد: پیش از آنکه چیزی را آموزش دهیم یا دربارهاش محتوا بسازیم، باید بتوانیم مسئله را ببینیم، اجزایش را از هم بازشناسیم و رابطههای میان آنها را بفهمیم. کاوش از همینجا آغاز میشود؛ از نپذیرفتن نخستین برداشت بهعنوان آخرین پاسخ و از پیگرفتن پرسشهایی که فهم ما را گسترش میدهند.
بااینحال، اندیشه همیشه پیش از بیان حاضر و آماده نیست. گاهی تازه هنگام نوشتن متوجه میشویم دقیقاً چه فکر میکنیم؛ گاهی تلاش برای توضیحدادن، تناقضی را آشکار میکند که تا پیش از آن ندیده بودیم. اندیشیدن فقط پیشدرآمد بیان نیست؛ در جریان بیان هم ادامه پیدا میکند.
زبان کلام و تعامل
رأس دوم مثلث، زبانی است که با آن معنا را صورتبندی میکنم و با دیگری در میان میگذارم؛ از گفتار و نوشتار گرفته تا پرسیدن از دیگری، گوشدادن، پاسخدادن و ساختن معنایی مشترک در گفتوگو.
در اینجا زبان فقط وسیلهی انتقال یک پیام نیست. انتخاب یک واژه بهجای واژهای دیگر، ترتیب جملهها، لحن، مکث، زبان بدن و حتی چیزی که ناگفته میگذارم، در شکلگرفتن معنای نهایی سهم دارند. مخاطب نیز دریافتکنندهای خاموش نیست؛ تجربهها، دانستهها و پرسشهایش در فهم پیام دخالت میکنند.
برای مدرسمحتواگر، این وجه با پرسشی اساسی گره خورده است: آیا میتوانم آنچه را میفهمم، به شکلی بیان کنم که دیگری هم امکان فهمیدنش را پیدا کند؟ پاسخدادن به این پرسش صرفاً به سادهنویسی یا خوشبیانی وابسته نیست. گاهی باید ترتیب توضیح را عوض کنم، برای مفهومی نامی دقیقتر بیابم، مثالی بسازم یا پیش از ادامهدادن از مخاطب بپرسم که تا اینجا چه فهمیده است.
در این معنا، ارتباط ادامهی اندیشه است. آنچه میگویم ممکن است در ذهن مخاطب معنایی تازه بسازد؛ پرسش او ممکن است فهم مرا تغییر دهد؛ و گفتوگو میتواند هر دو طرف را به جایی برساند که در آغاز پیشبینیاش نمیکردند.
زبان بازنمایی و آفرینش
اما همهی معناها در کلام جا نمیشوند؛ یا دستکم، همیشه کلام بهترین راهِ ساختن و نشاندادن آنها نیست.
علیرضا مشایخی مینویسد: «گاهی اوقات لغات برای بیان صحیح و صریح و دقیق افکار ما، بسیار فقیرند.» او این ناتوانی را یکی از سرچشمههای موسیقی میداند.
این جمله برای من دریچهای است به وجه دیگری از زبان: جایی که معنا میتواند در موسیقی، تصویر، طراحی، حرکت و دیگر صورتهای هنری شکل بگیرد؛ نه فقط بهعنوان آرایهای در کنار کلام، بلکه بهعنوان راهی برای تجربهکردن و فهمیدن.
من این وجه را «زبان بازنمایی و آفرینش» مینامم. بازنمایی، چون آنچه میفهمم یا میخواهم نشان بدهم در قالبی محسوس شکل میگیرد؛ و آفرینش، چون این شکلدادن صرفاً رونویسی از اندیشهای آماده نیست. انتخاب رنگ، زاویهی دید، قاب، ریتم، صدا، ترکیببندی یا حرکت میتواند بر خود معنا اثر بگذارد و حتی فهم تازهای پدید بیاورد.
سوزان سانتاگ دربارهی عکاسی مینویسد: «تصویر همیشه نتیجهی انتخابِ کسی است؛ عکاسی یعنی قاب گرفتن، و قاب گرفتن یعنی کنار گذاشتن.»
هر تصویری چیزی را برجسته و چیز دیگری را از میدان دید بیرون میگذارد. نمودار آموزشی هم از این قاعده مستثنا نیست؛ انتخاب یک مثال، اندازهی یک شکل یا حذف جزئیاتی از یک تصویر میتواند فهم مخاطب را هدایت کند. آنچه نشان میدهیم، فقط بازتاب دانستههای ما نیست؛ از انتخابهایمان هم شکل میگیرد: اینکه چه چیزی را برجسته کنیم و چه چیزی را بیرون از قاب بگذاریم.
تصویر، موسیقی، صدا، حرکت و طراحی، هرکدام امکانات خاص خود را برای ساختن معنا دارند. در این مدل، آنها را در وجه گستردهتری کنار هم میگذارم: صورتهایی که به کمکشان معنا را بازنمایی میکنیم یا به آن شکل تازهای میدهیم.
عنوان کتاب «زبان آدم» (نوشتهی درک بیکرتون)، با دنبالهی معنادارش، «انسان چگونه زبان را ساخت، زبان چگونه انسان را ساخت»، پرسشی در ذهنم میکارد: رابطهی ما با زبان تا چه اندازه دوسویه است؟ ما زبانها و شیوههای بیانمان را میسازیم، اما آنها هم بر شیوهی دیدن، فکرکردن و ارتباطگرفتن ما اثر میگذارند. شاید همین رفتوبرگشت است که اجازه نمیدهد هیچیک از این سه وجه را کاملاً جدا از دیگری بفهمم.
مثلثی را تصور میکنم که هر رأس آن به یکی از این سه وجه اختصاص دارد: اندیشه و کاوش، کلام و تعامل، بازنمایی و آفرینش. اما برای من اهمیت مثلث فقط در سه رأس آن نیست؛ در اضلاعش هم هست، در رابطههایی که میان این سه وجه برقرار میشود.
در رابطهی اندیشه و کلام از خودم میپرسم: آیا میتوانم آنچه را میاندیشم، روشن بیان کنم؟ گاهی ناتوانی در بیان از نادقیقبودن اندیشه خبر میدهد؛ گاهی هم اندیشهای دارم که هنوز برای بیانش ابزار کافی پیدا نکردهام.
در رابطهی کلام و بازنمایی میپرسم: آیا آنچه نشان میدهم، همان معنایی را میسازد که میخواهم بگویم؟ ممکن است کلامم چیزی را توضیح دهد، اما تصویرم مخاطب را به برداشتی دیگر ببرد. این احتمال هم هست که تصویر، چیزی مبهم در کلامم را روشن کند.
و در رابطهی بازنمایی و اندیشه میپرسم: آیا آنچه میسازم، فهمم را گسترش میدهد یا محدود میکند؟ یک نمودار میتواند رابطهای پنهان را آشکار کند، یک تصویر میتواند پرسشی تازه پیش بکشد و یک استعارهی نامناسب میتواند فهمی نادرست را در ذهن مخاطب جا بیندازد.
این سه رابطه نیز مرزهای بستهای ندارند. هنگام طراحی یک محتوای آموزشی، ممکن است تصویر به من کمک کند مسئله را بهتر بفهمم؛ فهم تازهام کلامم را تغییر دهد؛ و توضیحدادن آن برای دیگری، دوباره مرا به بازنگری در تصویر وادارد. معنا در رفتوآمد میان این وجهها شکل میگیرد.
برای همین، مثلث زبانِ من قرار نیست نقشهای جامع از همهی زبانها و شکلهای ارتباط انسانی باشد. این مثلث ابزاری است برای دیدن و بررسی سه کارکرد درهمتنیده: معناساختن، بیان معنا در تعامل، و بخشیدن صورتی محسوس به معنا. یک ویدئوی آموزشی ممکن است هر سه را همزمان به کار بگیرد و در موقعیتهای مختلف، یکی از آنها پررنگتر شود. هدف، جداکردنشان از یکدیگر نیست؛ هدف، دقیقتر دیدن سهم هرکدام و رابطهی میان آنهاست.
در کار بهعنوان یک مدرسمحتواگر، این نگاه کمک میکند پیش از انتشار محتوا از خودم بپرسم: آیا مسئله را بهدرستی فهمیدهام؟ آیا توانستهام آن را روشن و متناسب با مخاطب بیان کنم؟ آیا شکل دیداری یا شنیداریای که برایش ساختهام، به فهم کمک میکند یا چیزی را از چشم پنهان نگه میدارد؟
محتوا در فاصلهی میان این سه پرسش شکل میگیرد؛ در انتخابهایی که میکنم، در چیزهایی که میگویم و نشان میدهم، و حتی در آنچه ناخواسته حذف میکنم.
از خود بپرسیم، اگر دیگران بخواهند مرا از روی واژهها و محتواهایم بشناسند، کدامیک از این سه نماینده را خواهند دید؟ و آنچه میبینند، چقدر به من نزدیک است؟
یک یادداشت آموزشی را آنقدر زیبا توضیح دادهای که مثل یک داستان خواندمش. درود بر تو.